سيد محمد باقر برقعى
636
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
باز كن عقدهاى از كار فروبستهء خلق * تا ز كار تو دو صد عقده خدا بگشايد عرضه كن بر درِ الطاف گشايندهء غيب * عقدهء كار فروبسته ، كه تا بگشايد دست بر دامن مولا بزن اى دوست ! مگر * گره از كار تو آن عقدهگشا بگشايد هيچ دانى كه نسيم سحرى از چه وزد ؟ * خواهد از خواب گران ديدهء ما بگشايد راز او بر دهن بىسر و پايان افتد * هركه چون غنچه دهان پيش صبا بگشايد دست يابد بشر البتّه به سرحدّ كمال * « ماهرا » بند تعلّق چو ز پا بگشايد همّت مردانه هيچكس محرم عشق رخ جانانه نشد * تا در اين دير كهن با همه بيگانه نشد به وصال رخ معشوقه كسى دست نيافت * تا كه از راه يقين عاشق و ديوانه نشد گرد شمع رخ جانانه در اين بزم نگشت * آنكه دلباختهء عشق چو پروانه نشد بهرهاى از لب جانپرور دلدار نبرد * خون جگر هركه در اين دور چو پيمانه نشد در خَم طرّهء جانانهء خود راه نيافت * هركه از عقدهگشايى همه چون شانه نشد گنج مقصود نياورد به كف از ره جهد * آنكه عمرى به طلب ساكن ويرانه نشد نشود باخبر از مستى پيمانهء عشق * هركسى خاكنشين درِ ميخانه نشد عشق دُرّيست گرانمايه به درياى وجود * بىخبر آنكه خبر زين دُرِ يكدانه نشد هيچكس راه به سرمنزل مقصود نبرد * تا كه خود همسفر همّت مردانه نشد « ماهر » آن كس كه به صحراى جنون پا ننهاد * همچو مجنون به جهان شهره و افسانه نشد صلح و صفا آنان كه از جفا دل ما را شكستهاند * آيينهء خداى نما را شكستهاند ما را ز سستعهدى دشمن گلايه نيست * ياران ما چو عهد وفا را شكستهاند آنان رسند بر حرم قرب حقّ ، كه خويش * بتهاى حرص و آز و هوا را شكستهاند دست طلب به دامن مطلوب مىزنند * آنان كه در طريق تو پا را شكستهاند